|
Life is short ... Play nice
|
نوبت من شده بود
كه معلم پرسید
صرف كن رفتن را
و شروع كردم من
رفتم ، رفتی ، رفت . . .
و سكوتی سرسخت
همه جا را پر كرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو كرد
آری رفت و رفت
و من اكنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شكستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یك عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حك شد
رفت و در شكوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشك من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (سکوت)
دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین، هرگز به هم نمی رسید.
اگه یک روز کسی بهت گفت که دوست دارم توسعی نکن بهش بگی دوسش داری اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش باشی اگه بهت گفت همه زندگیش تویی سعی نکن همه زندگیت باشه چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی.
فیلم ها با کیفیت اصلی بوده و هیچ تغییری در آن به وجود نیامده. تمام لینک ها resume support است.
و اما فیلم های مستند مربوط به تعرض به املاک آقای هادوی توسط دانشگاه آزاد اسلامی رو میتونید از لینک های زیر دانلود کنید
فرمت تمامی قسمت ها WMV بوده و در قالب zip می باشند.
قسمت اول حجم: ۵ مگابایت
قسمت دوم حجم: ۳ مگابایت
قسمت سوم حجم: ۳ مگابایت
قسمت چهارم حجم: ۴ مگابایت
قسمت پنجم حجم: ۳ مگابایت
قسمت ششم حجم: ۴ مگابایت
قسمت هفتم حجم: ۳ مگابایت
قسمت هشتم حجم: ۴ مگابایت
قسمت نهم حجم: ۴ مگابایت
قسمت دهم حجم: ۳ مگابایت
قسمت یازدهم حجم: ۷ مگابایت
قسمت دوازدهم حجم: ۸ مگابایت
قسمت سیزدهم حجم: ۴ مگابایت
قسمت چهاردهم حجم: ۶ مگابایت
قسمت پانزدهم حجم: ۵ مگابایت
اما درباره ی علی ... همه اش ستایش است و مدح و شعر، اما معلوم نیست كه این كسی را كه این همه می ستاییم كیست؟ چه می گوید؟ این مردی كه ایمان ملتی را در این قرن های سخت و دشوار به خودش وقف كرده و ملت ما، سال های فراوان محبت او را به قیمت زندان ها و شكنجه ها در دل خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهای جان خود به دست ما سپرده و مردی كه این همه تجلیل می شود و این هم دلها برایش می تپد و این همه عشق ها نثارش می شود كیست...؟
نمی دانم!!
این درد است.
اگر می بینیم پیرو علی و كسی كه برای علی اشك می ریزد، و كسی كه محبت علی در قلبش موج می زند،سرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناك است، معلوم است كه علی را نمی شناسد و تشیع را نمی فهمد، هر چند كه ظاهراً شیعه باشد......علی مجهول، مساوی است با هر انسان و یا قهرمان ملی دیگری كه مجهول است؛ زیرا محبت به خودی خود نجات بخش نیست، بلكه معرفت است كه نجات می بخشد......
دکتر علی شریعتی
منبع: http://www.hames.blogfa.com/post-90.aspx
وقتی دین فردی شد به تو اجازه نمی دهد او را با اجتماع جمع بندی؛ وقتی رفتارهای اجتماعی را منهای دین كردی میزان تجلی دین در خیابان به تو ربطی ندارد؛ وقتی رفتار هیچ كس به تو ربطی نداشت احساس می كنی تكلیف نداری و اینگونه ترس خود را میپوشانی. وقتی تو چشم بپوشی من هم چشم هایم را ببندم او هم سرش را پایین می اندازد. آنوقت همه كور شدیم و منكر آرام آرام فراگیر میشود همان قدر آرام كه روز شب میشود. وقتی منكر آنقدر بزرگ شد كه دیگر نتوان ان را منكر خواند ارزش ها از علم های بزرگ اجتماعی به پوستر های دیواری كشیده میشوند كنار پوستر های مراسم پایكوبی. وقتی ارزش ها این گونه مردند، تو از عمل به معروف دچار خدشه اجتماعی می شوی و انگاه معروف ها را یكی یكی ترك میكنی و ترك میكنم و ترك میكند. وقتی همه چیز اینگونه در هم ریخت همه تا وقتی به منافع شخصی هم صدمه نرسانند آزاد هستند و آنگاه تو ازادی كه یك خیمه عزاداری در وسط شهر برپا كنی و او هم آزاد است كه یك خانه فساد در وسط شهر راه بیاندازد و اگر تو از این وضعیت خیلی رنجیده خاطر می شوی، می توانی تمام احساست را دریك مقاله بیان كنی، مثل این چند خط.......
منبع: http://ef-sha.blogfa.com
شب عید
ياد دارم در غروبی سرد سرد
ميگذشت از کوچه ما دوره گرد:
دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گرنداري كوزه خالي ميخرم
كاسه و ظرف سفالي ميخرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي کشید بغضش شكست
اول سال است و نان در خانه نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!
بوي نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود
بدتر از اين خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
باز آواز درشت دوره گرد
پرده انديشه ام را پاره كرد :
دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت: آقا سفره خالي ميخريد!!!
پاییز رسید. برگ های درخت شاه توت کم کم برای سازگاری با محیط زرد شدند و طبق عادت طبیعت شروع به افتادن کردند. یکی یکی روی خاک باغچه می افتادند تا وارد مرحله جدیدی از زندگی شوند؛پوسیدن؛ و با چه شتابی به سمت این کعبه آمال رهسپار می شدند؛ با شتابی به اندازه نیروی گرانش. در ابتدا صد ها برگ روی درخت بودند. کمتر شدند. 200 تا، 100 تا، 50 تا 10 تا، 5 تا، 4 تا، 3 تا، 2 تا، 1 تا، یکی،یکی،....... و باز هم یکی و فقط یکی. یک برگ همچنان تن به قانون طبیعت نمی داد. چقدر مسخره. مگر راه فراری وجود دارد؟ مگر می شود در مقابل پاییز تسلیم نشد؟ اما برگ شاخه را ول نمی کرد. برگ هایی که روی خاک باغچه افتاده بودند با هم پچ پچ می کردند. درباره آن برگ قانون شکن حرف می زدند. "چه برگ احمقی است. می خواهد برعکس بقیه باشد. مگر برگ های دیگر را نمی بیند که بدون هیچ حرفی سرنوشت را می پذیرند. او هم بالاخره به اشتباهش پی می برد. جوان است. وقتی سرش به سنگ خورد متوجه می شود." برگ روی درخت که از این به بعد او را برگ تنها می نامیم حرف آنها را می شنید. اما برایش مهم نبود. چرا برایش مهم باشد؟! سوز پاییزی به درختان سر می کشید که مبادا تمنای پوسیدن برگی بی اجابت بماند. به درخت شاه توت رسید. برگ تنها را دید. ابروهایش در هم رفت. با خود اندیشید که قبلاً به این درخت رسیدگی کرده و با ناراحتی از اینکه رسالتش را هنوز تکمیل نکرده به سمت برگ تنها رفت. نفسش را حبس کرد و سپس با تمام قدرت به سمت برگ تنها فوت کرد. برگ هایی که بر روی زمین بودند از نفس باد پاییزی خشک تر شدند. شاخه ها مدام تکان می خوردند. باد با خود گفت:"خب، دیگر کافیست." و خرسند از انجام وظیفه ای که بر دوشش سنگینی می کرد رفت. پس از متوقف شدن حرکت شاخه ها برگ های روی خاک باغچه به دنبال برگ تنها در میان خود می گشتند."کسی برگ تنها را ندیده است؟" یکی گفت:"شاید کف حیاط افتاده و محروم از نعمت پوسیدن". دیگری گفت:"شاید چون نفس باد شدید بوده به حیاط خانه همسایه افتاده، چقدر وطن فروش" و ..... ناگهان برگی فریاد زد:"آن بالاست." و همه به بالا نگریستند. برگ تنها را دیدند که با اینکه خشک تر شده بود ولی هنوز به شاخه چسبیده بود. می لرزید و رنگش تیره تر شده بود. دیگر حتی زرد هم نبود. قهوه ای روشن شده بود. بالاخره هر مبارزه جراحاتی نیز دارد. وای که اگر باد می فهمید که برگ تسلیمش نشده....
پاییز تمام شد و زمستان رسید. سرما بیداد می کرد. بیشتر برگ های روی خاک باغچه نیمه پوسیده شده بودند. تعدادی نیز غذای وقت و بی قوت کرم ها. اما در اوج برگ تنها هنوز تنها برگ تنهای آن درخت بود. مچاله تر شده بود و قهوه ای تر ولی هنوز زنده. هنوز محکم شاخه را چسبیده بود. باران شروع به باریدن گرفت. برگ تنها ضعیف تر و رنجورتر شده بود. بر گ های روی باغچه نیز گاه گاهی او را می دیدند. در گوش هم چیزی می گفتند و سپس همگی می خندیدند. برف باریدن گرفت و همه جا را پوشاند؛ حیاط، باغچه، شاخه های درخت شاه توت و حتی برگ تنها را. حیاط در سکوتی سرد فرو رفته بود. روز ها گذشت و کم کم برف ها آب شدند. هنوز برگ تنها روی درخت بود ولی تقریباً سیاه شده بود. سرما با کسی شوخی ندارد. برگ های توی باغچه دوباره شروع به پچ پچ و خندیدن کردند. برگ تنها خیلی غمگین بود. نه به خاطر زخم های سرما و نه به خاطر زخم زبان های برگ های توی باغچه. به خاطر...
هیچ کس نمی دانست که در دل آن برگ تنها چه می گذرد اما خودش می دانست و یکی دیگر.
فردا عید است. آن برگ هنوز روی درخت است ولی مرده.
شهید دکتر مصطفی چمران از نوابغی بودن که نه تنها قدرشون رو ندونستیم بلکه فراموششون هم کردیم. هم مرد عمل بود، هم مرد ایمان و هم مرد علم.
فایل صوتی زیر زندگی نامه ایشون از زبان خودشونه.
فرمت: MP3
زمان: 40:42
حجم: ۹.۳۱ مگا بایت
دانلود (دانلود مستقیم و یکجا - با resume)
یا
دانلود (دانلود یکجا بدون resume)
یا
دانلود (یک فایل متنی که لینک های تیکه های 1 مگابایتی توش هست-با resume-)
کلمات کلیدی: بیوگرافی شهید چمران - زندگی نامه دکتر چمران - زندگینامه شهید چمران
ای نگاهـت نـخی از مخمـل و ابریشم
چندی است که هر شب به تو می اندیشم !
به تو ، آری به تو ، یعنی به همان مَنظر دور
به همـان سبز صمیمی ، بـه همـان باغ بـلور
به همان سایه ، همان وَهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیـری
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنـی آن شیـوه ی فهماندن منظور به هم
بـه تبـسم ، بـه تـکلم ، بـه دلارایی تـو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبَحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسـم کسـی ورد زبـانم شـده است !
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شـود یک شبه پـی بـُرد به دلـداگی اش
آه ... ای خواب ِ گران سنگ ِسبک بار شده
بـر سـر روح مـن افتـاده و آوار شـده
در مـن انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسـم کسـی ورد زبـانم شـده است !
ای تو بی رنگ تر از آینه ، یک لحظه بایست
راستی این شبَح ِ هر شبه تصویر تو نیست ؟
اگـر این حادثه ی هر شبه تصویر تـو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه این قدر یکی است ؟
حتـم دارم که تـویی آن شبـَح آیـنه پـوش
عاشقی جرم قشنگی است ، به انکار مکوش
آری ، آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبـا کـه همه ورد زبـانم شـده بـود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خِیل تماشا شده است
آن الفـبای دبستـانی دل خـواه ، تـویی
عشق من ! آن شبح شاد شبانگاه ، تویی
که اگر گوشی نبود نمی
گوییم
و حرفهایی هست برای
نگفتن که هرگز سر به
ابتذال
گفتن فرود نمی آورند
و سرمایه ماورایی
هرکس حرفهایی است
که برای نگفتن دارد؛
حرفهایی که پاره های بودن
آدمیند و بیان نمی شوند
مگر آنکه مخاطب خویش
را بیابند.
توجه: ضمن تبریک روز دانش جو(نه دانشجو) به دانش جویان عزیز(نه دانشجویان) تاکید می کنم که این مطالب در مورد دانش جویان(کسانی که جویای دانش هستند) نبوده و تنها در مورد دانشجویان(که جلوتر بیشتر با این قشر آشنا می شوید) بوده و حاصل تجربه سه سال و نیم من در دانشگاه می باشد.
دانشجو یعنی گرفتن نمره به هر قیمت
دانشجو یعنی کپی کردن تمرینات
دانشجو یعنی هنر حفظ جزوه 200 صفحه ای در 24 ساعت و انتقال محفوظات به برگه امتحانی در 2 ساعت(و بعد فراموش کردن)
دانشجو یعنی تقلب و برگه عوض کردن در سر جلسه امتحان
دانشجو یعنی علافی توی راهروهای دانشکده برای....
دانشجو یعنی نوشتن .... روی در دستشویی دانشکده
دانشجو یعنی پُک های عمیق به سیگار در جلوی در دانشکده
دانشجو یعنی خسته نباشید یک ربع مانده به آخر کلاس به استاد
دانشجو یعنی خوشحالی مفرط از تشکیل نشدن کلاس
دانشجو یعنی دانلود کردن تحقیق برای درس تاریخ اسلام
دانشجو یعنی تقلید استاد درآوردن
دانشجو یعنی فقط جزوه، فقط کتاب
دانشجو یعـ...
دانشجو!......... روزت مبارک![]()
سالگرد ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) رو تبریک عرض می کنم ان شاء الله تمام زوج های جوانی که زندگیشون رو تازه شروع کردن خوشبخت بشن![]()
امام صادق عليه السلام فرمود: هر كس از ترس فقر ازدواج نكند نسبتبه لطف خداوند بدگمان شده است. چرا كه خداوند مىفرمايد: اگر آنان فقير باشند خداوند از فضل و كرم خود بى نيازشان مىكند. من لا يحضره الفقيه، ج ۳، ص ۲۵۱
امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه مجردى را تزويج كند و امكان ازدواج او را فراهم نمايد از كسانى است كه در قيامتخداوند به آنان نظر لطف مىكند. وسائل الشيعه، ج ۲۰، ص ۴۵
امام كاظم عليه السلام فرمود: سه دسته در روز قيامت، روزى كه سايه و پناهى جزء سايه خداوند نيست، در سايه و پناه خدا هستند: ۱-مردى كه زمينه ازدواج برادر مسلمانش را آماده نمايد. 2۲- مردى كه (به برادر مسلمانش خدمت كند.) ۳-كسى كه سر برادر مسلمانش را بپوشاند. وسائل الشيعه، ج ۲۰، ص ۴۶
از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است: هر كه با زنى به خاطر مالش ازدواج كند، خداوند او را به مال وى واگذار مىكند، و هر كه با او به خاطر جمال و زيبائىاش ازدواج نمايد، در او چيزى را كه خوشايند او نيست، خواهد ديد، و هر كه با وى به خاطر دينش ازدواج كند، خداوند تمامى اين مزايا را براى او جمع مىكند. وسائل الشيعه، ج ۱۴، ص ۳۱
كسى از امام صادق عليه السلام سؤال كرد: من مىخواهم با زنى ازدواج كنم ولى پدر و مادرم مايلند با ديگرى ازدواج كنم. امام عليه السلام فرمود: با زنى كه خودت مايل هستى ازدواج كن، و زنى را كه پدر و مادرت [بدون رضايت تو] انتخاب كردهاند، رها كن. تهذيب، الاحكام، ج ۷، ص ۳۹۲
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هيچ يك از شما زنى را كه ديگرى خواستگارى مىكند، خواستگارى نكند. [تا اينكه با او ازدواج كند و يا اينكه منصرف شود. اگر منصرف شد خواستگاريش بلامانع است.] صحيح مسلم، ج ۲، ص ۱۰۳۴، ح ۵۶
امام صادق عليه السلام فرمود: از بركات زن كمى مهريه اوست. من لا يحضره الفقيه، ج ۳، ص ۲۵۴
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر تمام چيزهايى كه در روى زمين از طلا و نقره وجود دارد و زن آنها را به خانه شوهرش بياورد. آنگاه يك روز از روزها بر سر شوهرش منتبگذارد و بگويد تو كيستى؟ اين اموال مال من است. در اين صورت اجر و عمل زن از بين مىرود اگر چه از عابدترين مردم باشد. مگر اينكه توبه كند و برگردد و از شوهرش عذرخواهى كند. مكارم الاخلاق، باب ۸، ص ۲۰۲
امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه مهريهاى (براى زن قرار دهد) و قصدش اين باشد كه به او ندهد او همانند دزد است. فروع كافى، ج ۵، ص، ۳۸۳.
|
در خرابات مـــغان نور خـــــــدا می بینم |
* |
این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم |
|
جلوه برمن مفروش ای ملک الحاج که تو |
* |
خانه می بینی و من خانـه خدا می بینم |
|
خواهـم از زلف بتان نافه گشایی کـردن |
* |
فـــکر دورست، همانا کـه خطا می بینم |
|
سـوز دل،اشک روان،آه سحر،ناله شب |
* |
این همـــه از نظــر لطف شما می بینـم |
|
هر دم از روی تو نقشــی زندم راه خیال |
* |
باکه گویم که دراین پرده چه ها می بینم |
|
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین |
* |
آنچه من هـــر سحر از باد صـبا می بینم |
|
دوسـتان، عیب نظــربازی حافظ مکنیــد |
* |
کـــــه من او را ز محـــبان شما می بینم |
این ارائه من برای درس هوش مصنوعی بود. امیدوارم برای کسانی که دنبال این مطلب هستن مفید باشه. سعی شده این الگوریتم بصورت ساده و به همراه مثال عملی ( مسئله ۸ وزیر ) توضیح داده بشه.
حجم: ۴۳۴ کیلو بایت
فرمت: pps(فشرده شده بصورت zip) - (فایل های pps با پاور پوینت باز میشن)
یا
اگه کسی توضیحی خواست در بخش نظرات بگه.
تذکر: یکی از عکس های داخل اسلاید یه ایراد کوچولو داره. مراقب باشین!
لینک ها تصحیح شد.