|
عبادت کردن به زيادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.
|
تعریف شما از تنهایی چیه؟ به کی میگید تنها؟
تا حالا احساس تنهایی کردین؟سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . .
با این همه اگر عمری باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد
و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . .
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی
با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد
اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .
می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !
انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم . . .
نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد ، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم:
سلام! حال من خوب است
اما تو باور نکن . . .
امید فهیمی
http://beyt.irنوبت من شده بود
كه معلم پرسید
صرف كن رفتن را
و شروع كردم من
رفتم ، رفتی ، رفت . . .
و سكوتی سرسخت
همه جا را پر كرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو كرد
آری رفت و رفت
و من اكنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شكستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یك عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حك شد
رفت و در شكوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشك من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (سکوت)
دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین، هرگز به هم نمی رسید.
اگه یک روز کسی بهت گفت که دوست دارم توسعی نکن بهش بگی دوسش داری اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش باشی اگه بهت گفت همه زندگیش تویی سعی نکن همه زندگیت باشه چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی.
اما درباره ی علی ... همه اش ستایش است و مدح و شعر، اما معلوم نیست كه این كسی را كه این همه می ستاییم كیست؟ چه می گوید؟ این مردی كه ایمان ملتی را در این قرن های سخت و دشوار به خودش وقف كرده و ملت ما، سال های فراوان محبت او را به قیمت زندان ها و شكنجه ها در دل خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهای جان خود به دست ما سپرده و مردی كه این همه تجلیل می شود و این هم دلها برایش می تپد و این همه عشق ها نثارش می شود كیست...؟
نمی دانم!!
این درد است.
اگر می بینیم پیرو علی و كسی كه برای علی اشك می ریزد، و كسی كه محبت علی در قلبش موج می زند،سرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناك است، معلوم است كه علی را نمی شناسد و تشیع را نمی فهمد، هر چند كه ظاهراً شیعه باشد......علی مجهول، مساوی است با هر انسان و یا قهرمان ملی دیگری كه مجهول است؛ زیرا محبت به خودی خود نجات بخش نیست، بلكه معرفت است كه نجات می بخشد......
دکتر علی شریعتی
منبع: http://www.hames.blogfa.com/post-90.aspx
وقتی دین فردی شد به تو اجازه نمی دهد او را با اجتماع جمع بندی؛ وقتی رفتارهای اجتماعی را منهای دین كردی میزان تجلی دین در خیابان به تو ربطی ندارد؛ وقتی رفتار هیچ كس به تو ربطی نداشت احساس می كنی تكلیف نداری و اینگونه ترس خود را میپوشانی. وقتی تو چشم بپوشی من هم چشم هایم را ببندم او هم سرش را پایین می اندازد. آنوقت همه كور شدیم و منكر آرام آرام فراگیر میشود همان قدر آرام كه روز شب میشود. وقتی منكر آنقدر بزرگ شد كه دیگر نتوان ان را منكر خواند ارزش ها از علم های بزرگ اجتماعی به پوستر های دیواری كشیده میشوند كنار پوستر های مراسم پایكوبی. وقتی ارزش ها این گونه مردند، تو از عمل به معروف دچار خدشه اجتماعی می شوی و انگاه معروف ها را یكی یكی ترك میكنی و ترك میكنم و ترك میكند. وقتی همه چیز اینگونه در هم ریخت همه تا وقتی به منافع شخصی هم صدمه نرسانند آزاد هستند و آنگاه تو ازادی كه یك خیمه عزاداری در وسط شهر برپا كنی و او هم آزاد است كه یك خانه فساد در وسط شهر راه بیاندازد و اگر تو از این وضعیت خیلی رنجیده خاطر می شوی، می توانی تمام احساست را دریك مقاله بیان كنی، مثل این چند خط.......
منبع: http://ef-sha.blogfa.com
پاییز رسید. برگ های درخت شاه توت کم کم برای سازگاری با محیط زرد شدند و طبق عادت طبیعت شروع به افتادن کردند. یکی یکی روی خاک باغچه می افتادند تا وارد مرحله جدیدی از زندگی شوند؛پوسیدن؛ و با چه شتابی به سمت این کعبه آمال رهسپار می شدند؛ با شتابی به اندازه نیروی گرانش. در ابتدا صد ها برگ روی درخت بودند. کمتر شدند. 200 تا، 100 تا، 50 تا 10 تا، 5 تا، 4 تا، 3 تا، 2 تا، 1 تا، یکی،یکی،....... و باز هم یکی و فقط یکی. یک برگ همچنان تن به قانون طبیعت نمی داد. چقدر مسخره. مگر راه فراری وجود دارد؟ مگر می شود در مقابل پاییز تسلیم نشد؟ اما برگ شاخه را ول نمی کرد. برگ هایی که روی خاک باغچه افتاده بودند با هم پچ پچ می کردند. درباره آن برگ قانون شکن حرف می زدند. "چه برگ احمقی است. می خواهد برعکس بقیه باشد. مگر برگ های دیگر را نمی بیند که بدون هیچ حرفی سرنوشت را می پذیرند. او هم بالاخره به اشتباهش پی می برد. جوان است. وقتی سرش به سنگ خورد متوجه می شود." برگ روی درخت که از این به بعد او را برگ تنها می نامیم حرف آنها را می شنید. اما برایش مهم نبود. چرا برایش مهم باشد؟! سوز پاییزی به درختان سر می کشید که مبادا تمنای پوسیدن برگی بی اجابت بماند. به درخت شاه توت رسید. برگ تنها را دید. ابروهایش در هم رفت. با خود اندیشید که قبلاً به این درخت رسیدگی کرده و با ناراحتی از اینکه رسالتش را هنوز تکمیل نکرده به سمت برگ تنها رفت. نفسش را حبس کرد و سپس با تمام قدرت به سمت برگ تنها فوت کرد. برگ هایی که بر روی زمین بودند از نفس باد پاییزی خشک تر شدند. شاخه ها مدام تکان می خوردند. باد با خود گفت:"خب، دیگر کافیست." و خرسند از انجام وظیفه ای که بر دوشش سنگینی می کرد رفت. پس از متوقف شدن حرکت شاخه ها برگ های روی خاک باغچه به دنبال برگ تنها در میان خود می گشتند."کسی برگ تنها را ندیده است؟" یکی گفت:"شاید کف حیاط افتاده و محروم از نعمت پوسیدن". دیگری گفت:"شاید چون نفس باد شدید بوده به حیاط خانه همسایه افتاده، چقدر وطن فروش" و ..... ناگهان برگی فریاد زد:"آن بالاست." و همه به بالا نگریستند. برگ تنها را دیدند که با اینکه خشک تر شده بود ولی هنوز به شاخه چسبیده بود. می لرزید و رنگش تیره تر شده بود. دیگر حتی زرد هم نبود. قهوه ای روشن شده بود. بالاخره هر مبارزه جراحاتی نیز دارد. وای که اگر باد می فهمید که برگ تسلیمش نشده....
پاییز تمام شد و زمستان رسید. سرما بیداد می کرد. بیشتر برگ های روی خاک باغچه نیمه پوسیده شده بودند. تعدادی نیز غذای وقت و بی قوت کرم ها. اما در اوج برگ تنها هنوز تنها برگ تنهای آن درخت بود. مچاله تر شده بود و قهوه ای تر ولی هنوز زنده. هنوز محکم شاخه را چسبیده بود. باران شروع به باریدن گرفت. برگ تنها ضعیف تر و رنجورتر شده بود. بر گ های روی باغچه نیز گاه گاهی او را می دیدند. در گوش هم چیزی می گفتند و سپس همگی می خندیدند. برف باریدن گرفت و همه جا را پوشاند؛ حیاط، باغچه، شاخه های درخت شاه توت و حتی برگ تنها را. حیاط در سکوتی سرد فرو رفته بود. روز ها گذشت و کم کم برف ها آب شدند. هنوز برگ تنها روی درخت بود ولی تقریباً سیاه شده بود. سرما با کسی شوخی ندارد. برگ های توی باغچه دوباره شروع به پچ پچ و خندیدن کردند. برگ تنها خیلی غمگین بود. نه به خاطر زخم های سرما و نه به خاطر زخم زبان های برگ های توی باغچه. به خاطر...
هیچ کس نمی دانست که در دل آن برگ تنها چه می گذرد اما خودش می دانست و یکی دیگر.
فردا عید است. آن برگ هنوز روی درخت است ولی مرده.
که اگر گوشی نبود نمی
گوییم
و حرفهایی هست برای
نگفتن که هرگز سر به
ابتذال
گفتن فرود نمی آورند
و سرمایه ماورایی
هرکس حرفهایی است
که برای نگفتن دارد؛
حرفهایی که پاره های بودن
آدمیند و بیان نمی شوند
مگر آنکه مخاطب خویش
را بیابند.
توجه: ضمن تبریک روز دانش جو(نه دانشجو) به دانش جویان عزیز(نه دانشجویان) تاکید می کنم که این مطالب در مورد دانش جویان(کسانی که جویای دانش هستند) نبوده و تنها در مورد دانشجویان(که جلوتر بیشتر با این قشر آشنا می شوید) بوده و حاصل تجربه سه سال و نیم من در دانشگاه می باشد.
دانشجو یعنی گرفتن نمره به هر قیمت
دانشجو یعنی کپی کردن تمرینات
دانشجو یعنی هنر حفظ جزوه 200 صفحه ای در 24 ساعت و انتقال محفوظات به برگه امتحانی در 2 ساعت(و بعد فراموش کردن)
دانشجو یعنی تقلب و برگه عوض کردن در سر جلسه امتحان
دانشجو یعنی علافی توی راهروهای دانشکده برای....
دانشجو یعنی نوشتن .... روی در دستشویی دانشکده
دانشجو یعنی پُک های عمیق به سیگار در جلوی در دانشکده
دانشجو یعنی خسته نباشید یک ربع مانده به آخر کلاس به استاد
دانشجو یعنی خوشحالی مفرط از تشکیل نشدن کلاس
دانشجو یعنی دانلود کردن تحقیق برای درس تاریخ اسلام
دانشجو یعنی تقلید استاد درآوردن
دانشجو یعنی فقط جزوه، فقط کتاب
دانشجو یعـ...
دانشجو!......... روزت مبارک![]()
