تبليغاتX
کامپیوتر و سرگرمی فرفره دانلود
عبادت کردن به زيادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.

من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!

 

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم،توپولف!

 

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

 

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

 

قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

 

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

 

می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!

 

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

 

بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!

 

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف

 

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی وقت فرود!

 

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود!

 

می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

 

می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود

 

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

 

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

 

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

 

یا می‌ری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی

 

زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی

 

پی گیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!

 

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

 

چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا

 

بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!

 

می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا

 

واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!

 

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

*

تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی

 

کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟

 

ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی

 

خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی

 

بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!

 

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:45  توسط ادریس  | 

این مطلب رو خیلی وقت پیش توی اینترنت خوندم و متأسفانه منبعشم یادم نیست.



سالها پیش آنقدر از فشارهای پروژه و دشوار بودن تولید نرم افزار در ایران خسته شده بودم که با یکی از دوستان همدانشگاهی تصمیم گرفتیم یک شغل شرافتمندانه انتخاب کنیم! این بود که مشاغل مختلف را علمی، بررسی کردیم و آخر از همه تصمیم گرفتیم یک میوه فروشی باز کنیم! چرا؟ به هزار و شانزده دلیل! ۱6 دلیلش را می نویسم، هزارتای بقیه اش را خودتان خواهید دانست:


1- عدم وجود گارانتی: بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارانتی کنی. برخلاف بسیاری از مشاغل که شما بابت گارانتی پول اضافه می گیرد و نزد خود نگه می دارید، در نرم افزار بر عکس عمل می شود و این کارفرمای شماست که از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چک تضمین، سفته و یا ضمانت نامه بانکی یا همه موارد) می گیرد. در حالیکه میوه فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود.


2- بازه کوتاه زمان فروش: یک پروژه نرم افزاری ماهها طول می کشد و باعث فرسایش نیروی کار می شود در حالیکه در میوه فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می آوری، حداکثر تا ظهر سبزی ها تمام می شود، میوه ها هم، بسته به محیط شما، در مدت زمان کوتاهی فروش می روند و شما بازهم بار جدیدی می آورید.


۳- تغییر نیاز ندارید: رایج است که نیازهای مشتری تازه زمانی آشکار می شود که شما نرم افزار را فروخته اید و مشتری متوقع است که در چارچوب همان قرارداد تغییرات اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر کند. اما در میوه فروشی، خریدار که از مغازه خارج شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یک کالای جدید به وی می فروشید.


4- عدم محصول ارجاعی: در نرم افزار اگر محصول شما کار نکرد و یا قدیمی شد مشتری یا ارجاع می دهد و یا دیگر سراغش نمی آید، در میوه فروشی شما میوه سالم را به مردم به فیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان تر به مردم کم درآمد تر و احتمالا میوه کاملا خراب را به آبمیوه فروشی ها و نمی دانم لواشک سازی ها می فروشید!


5-واسطه گری به جای تولید: در میوه فروشی شما محلی برای عرضه کالای دیگران هستید، معمولا افزایش قیمت بین میدان میوه و تره بار با مغازه شما چند برابراست . اما در نرم افزار شما تولید می کنید و دردسر های آن را دارید تازه در انتها و پس از کسر انواع مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر کرده اید!


6-مدیریت نیروی انسانی، خیر! : شما در شرکت نرم افزاری با نیروی لوس و نازک نارنجی کارشناس سروکار دارید که کافی است یک کم ناراحت شود، هوس کانادا به سرش می زند، اما در میوه فروشی یکی دو کارگر از برادران افغانی می گیرید، مثل ساعت برای شما کار می کنند و غر که نمی زنند هیچ با همه سختی ها هم می سازند.


7-فصلی بودن کار، تعطیل: در تولید و فروش نرم افزار شما وابسته به زمان هستید، برای مثال دولتی ها معمولا در ماه های خاصی خرید بیشتری می کنند، یا در فروردین و اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می شوید، اما در میوه فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد و شما آن را می آورید، هر میوه ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریبا در همه سال فروش خود را یکنواخت خواهید داشت. شب عید ها هم که جای خودش را دارد و شما پوست خلایق را حسابی خواهید کند.


8- بازار دائمی: نرم افزاری ها مانند یک کارگر ساختمانی هستند، باید ساختمانی ساخته شود تا به آنان نیاز باشد، وقتی بودجه IT کشور صفر شود که نمی توان پروژه ای تعریف کرد که نرم افزاری روی آن کار کند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان ما، نرم افزار یک کار تشریفاتی است. اما میوه فروشی نیاز روز مردم است، همه هر روز خرید خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می آید که شما وادار شوید حتما میوه خوب بخرید.


9-درهم است: در نرم افزار شما قاصر هستید از اینکه به یک مشتری بفهمانید نرم افزار با نرم افزار متفاوت است. چون با یک چیز انتزاعی طرف است، بین نرم افزاری حسابداری ۵ هزارتومانی با حسابداری ۱۰ میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالیکه در میوه فروشی ، مشتری تفاوت سیب با سیب را در می یابد و اگر دنبال کیفیت خوب است پولش را هم می پردازد.


10- شما فقط میوه را می فروشید: در نرم افزار وقتی شما نرم افزاری عرضه می کنید، داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع می شود، آموزش کاربران -بعضا واقعا تعطیل!- تبدیل اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت افزار، نگرانی از کارکردن نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی که مشتری به شما می دهد و … اما در میوه فروشی، شما فقط میوه را می فروشید اینکه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینکه آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد.


۱1- یک بار برای همیشه، هرگز: نرم افزار را که می فروشید مشتری توقع دارد این نرم افزار مادام العمر باشد برایش ، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم افزار ببندد، اما همه می دانیم که یک میوه را برای همه سال نمی توان نگه داشت، خورده می شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید!


۱2- باگ: خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است و اگر شما یک کم تجربه پیدا کنید می توانید به سادگی آن را نگهداری کنید، اما در نرم افزار آنقدر مشکلات متعدد و متفاوت پیش می آید که شما گیج می شوید که این خطا از کجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی ، آنقدر خطایابی را سخت می کنند که شما نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می کنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید، تازه تضمینی وجود ندارد که همه خطا ها را پیدا کرده باشید و روز تحویل به مشتری، جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد که شما آب می شوید و زمین می روید.


۱3-آن که خربزه می خورد پای لرزش می نشیند: شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست برایتان که در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست که به طرف نمی سازد یا می سازد. اما در نرم افزار، کافی است از نرم افزار شما سوء استفاده شود، نمی دانم چرا یقه شما را می گیرند که چرا از طریق نرم افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هک شد، چرا ….؟


۱4-دوره بازپرداخت سریع: در میوه فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما در نرم افزار تازه پروژه را که تحویل دادید و صورتجلسه کردید، باید بدوید به دنبال پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تکه تکه می شود که به نوش داروی پس از مرگ سهراب می ماند، به شکلی که بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید.


۱5- تنوع مشتری: شما در یک شرکت نرم افزاری با طیف خاصی از مشتری سروکار دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا … اما در میوه فروشی شما قیدی برای مشتری ندارید، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی ،… همه به نوعی مشتری شما هستند، آنهم مشتری دائمی که از همه چیز می گذرد الا از خوردن!


۱6- کپی رایت: در میوه فروشی نمی توانید یک میوه را بخرید و تکثیر کنید، در نرم افزار می توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید کننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون کافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است که شما بی خیال می شوید.



برای تصمیم گرفتن کافی نیست!؟

نمی دانم چرا با وجود همه این استدلال های منطقی، میوه فروش نشدم. آرزو می کنم حداقل یک نفر این مطلب را بخواند و به راه راست هدایت شود! دست از مهندسی نرم شدن بردارد و به قول بچه ها یک کار «شرافتمندانه» پیدا کند. امیدوارم…

همین!



گر چه متن بالا به ظاهر طنزه ولی آدم تو خط به خط اون میفهمه که قشر تحصیلکرده ما چه چشم انداز روشنی!!! در آینده دارن و چقدر به آیندشون!!! امیدوار!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:20  توسط ادریس  | 

این پست درباره بازیه. همون بازیایی که بچه ها انجام میدن ولی یه کم پیشرفته تر. نظریه بازی ها یکی از شاخه های نسبتاً جدید در ریاضیاته. اصول کلی اون چیزای پیچیده ای نیستن و در واقع بر مبنای همون بازی هایی هستن که خیلی از ما ها میشناسیم مثل: سنگ - کاغذ - قیچی ، شطرنج و ...

شاید خنده دار و عجیب باشه که بدونین امروزه این نظریه چه کاربردایی داره. فقط تعجب نکنین! امروزه نظریه بازی ها در اقتصاد، روابط دیپلماتیک بین الملل، اخذ تصمیمات مهم در حوزه امنیتی و نظامی و ... کاربرد داره. برای آشنایی بیشتر با این مقوله میتونین فایل زیر رو دانلود کنین.( علاقه مندان به فیلم "یک ذهن زیبا" حتماً دانلود کنن)

ما در زندگی بازی های بسیاری انجام می دهیم. خواه برای سرگرمی و کودکانه، خواه برای سوداگری و سودآوری یا حتی عاشقانه

http://shooan.blogfa.com/

 

حجم: ۳۲۹ کیلو بایت

فرمت: PDF (فارسی)

دانلود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 9:39  توسط ادریس  | 

پیش آغاز

قصه ها در هر مکانی و هر زمانی جاری اند.و چون خون در رگهای تاریخ مژده حیات و زندگی.

پیامبران، در آن روزگاران برای مردمشان قصه ها گفتند: "آدم هایی که با هم مهربان بودند و نامهربانانی که عدالت را در پیشگاه خشم و شهوت به صلیب کشیدند."

و امروز نیز آموزگاران، قصه می گویند: "از لطف و مهر دانایان، خشم و قهر نادانان و حکایت اندیشمندان جسور و بی باک و گمنام بودن و تنهایی اشان."

و دانشمندان نیز چنین گفتند:"داستان اتم و هیاهوی بی صدای خلوتش" و هنوز هم قصه ها جاری اند: گاه از زبان پدران و هر از گاهی هم مادری، با نوای لالایی... تا بخوابد کودکی سرکش و بهانه پدر نگیرد، باز با طلوع آفتاب و صبحی تازه، قصه ای دیگر، به رنگ شفق و آهنگ حماسه، تا بیدار شود آن نازنین و از پی پدر برود.

قصه ها همیشه جاری اند و امروز نیز حکایتی است

برای فردا.

و بدان من و تو، هر دو از قهرمانان گمشده ایم

که چشم به راه قهرمان قصه ایم.

 

 

پروانه ها نمی میرند

و به یاد دارم آن آموزگار آشنا، که چگونه فصلی از کتاب علوم را در قصه ای ریخت تا کام دانش پژوهان کوچک را شیرین و بی آنکه از آموختن ملول گردند، عاشقانه قصه را پی بگیرند.

فرهاد، پروانه ای زرین به کلاس آورد و از قبل نیز، یک بوته گل داخل گلدانی آماده.

لحظه های پایانی درس بود که هر دو را زیر یک سرپوش فلزی گذاشت و آنگاه با صدای زنگ مدرسه، کلاس را ترک کرده و مسیر خانه را پیش گرفتیم.

فردای آن روز، کلاس، حال و هوای دیگری داشت، اکثر بچه ها هیجان زده و مضطرب! بخصوص فرهاد، نگران و منتظر! که سرپوش را برداریم یا نه؟ اتفاقی افتاده یا نه؟ آیا پروانه زنده است یا نه؟

برای خودم نیز تازگی داشت، به آرامی سرپوش را برداشتیم که ناگاه پروانه، با یک خیز ، دو خیز و سه خیز به پرواز درآمد.

بچه ها با دست زدن و فریاد کشیدن، تشویقش کردند، فرهاد دست ها را مشت کرده و فریاد می کشید. پروانه نجات یافته، با شور و شعف در کلاس می چرخید و به شیشه پنجره نزدیک و دوباره به سوی دانش آموزان پر می کشید؛ بال های شاداب و ظریفش را باز کرده و سلامتی اش را به اهالی کلاس اعلام می نمود.

شور و شوق و همهمه بچه ها اوج گرفت؛ هر کس در پی آن بود که زودتر از دیگری پروانه را به دیگران نشان دهد.

این دانش پژوهان خردسال، از قبل آموخته بودند که نبود اکسیژن باعث مرگ است. دستپاچگی و هیجانشان نیز، به همین خاطر بود.
اما امروز، از برکت وجود گل و نفس مسیحایی اش زندگی ادامه یافت و من میدانستم که شادابی و طراوت پروانه به خاطر چیست! و باید به بچه ها می گفتم: که برای زنده ماندن پروانه سرپوش را بشکنند و گل را پاس بدارند، و باید می گفتم!

لحظه های به یاد ماندنی و با نشاطی بود. روزگار، پستی و بلندی نیز داشت. تقدیر با تدبیر همراه نشد، چرا که همیشه چنین بوده! یک نفر به پا می خیزد و گستاخانه بازی را به هم می ریزد! این بار، کنجکاوی خسرو- یکی از بچه های جسور کلاس- گل کرد و با دست های مهربانش، نا مهربانانه، گل را پرپر نمود و به جای شکستن سرپوش زمخت، گلدان ظریف را بشکست و آنگاه با یک هجوم کودکانه پروانه را گرفت و گستاخانه صدایم زد:"آقای معلم! پروانه را تنها و بدون گل زیر سرپوش می گذارم." جسارت و شیطنت خسرو در حق پروانه آنقدر بی پروا بود که ادب کلاس بشکست.

من هم در گوشه ای به انتظار ایستادم. فرهاد را دیدم که در کنجی از رویاهای خودخلوت کرده و مظلومانه دل به سرنوشت سپرده و با نگاهش پروانه را در چنگال بی رحم خسرو بدرقه می کند.

دانش آموز عصیانگر با دست های کوچک و لطیف، اما محکم! و با چشم هایی مصمم، در حضور حاضرین بی رمق، تصمیم خود را به اجرا درآورد.

کلاس و آن همه فریاد و همهمه را در سکوتی بی قرار فرو برد. و همه چشم ها را به سرپوش خیره کرد که ناگاه زنگ مدرسه نواخته شد و بهت زده و ساکت، کلاس درس از بچه ها تهی گردید.

فردای همان روز، با اضطراب و عجله به سوی کلاس رفته و گرد سرپوش حلقه زدیم و تجربه مرگ پروانه را با تلخ ترین نگاه هایمان حس کردیم.

اوقات غم انگیزی بود! فرهاد غمگین تر از همه ما! اما کار از کار گذشته بود. چرا که نبود اکسیژن و جمع شدن دی اکسید کربن جای خالی گل مهربان را پر کرده بود و پروانه را کلافه! فرهاد که رنگ از رویش پریده بود، غمگین و مایوس به سخن آمد:"آقای معلم! پروانه چه می شود؟!"

گفتم:"او زنده نخواهد شد، اما در مرگ او بیندیشید و بدانیدکه این مرگ هر چند تلخ بود، اما برای زندگی خجسته و مبارک بود. او راه نجات و رهایی سایر پروانگان را به ما آموخت: سرپوش ها و قفس ها را بشکنیم و گل ها را پاس بداریم."

فرهاد با چهره ای برافروخته و بغض کرده گفت:"بی ادبی خسرو چه می شود؟!" گفتم:"پروانه هایی که زنده خواهند ماند قضاوت خواهند کرد!" و من نیز به بچه ها باید می گفتم که به جای شیون برای پروانه، به نجات پروانه ها بیندیشید که مرگ پایان نیست! آغاز است! و بی ادبی گاه منشا ادب است.

در دقیقه های پایانی کلاس، دعوایی شکل گرفت؛فرهاد و خسرو؛ لباس هایشان پاره و سر و صورتشان خونین. خسرو را به قصد تنبیه کردن، صدایش کردم، بسیار جدی و مصمم مقابلم ایستاد. با خشم نگاهش کردم اما پنجره باز بود و هجوم پروانگان آزاد و شاداب بیرون از کلاس، نگاهم را به او مهربان کرد.

فرهاد را صدا کردم، نرم و ساکت به سویم آمد و در کنارم آرام گرفت. چشم هایش اشکی بود و هنوز داغدار پروانه! به محبت صادقانه اش و مردن بی صدای پروانه اش می اندیشیدم، دلم به درد آمد و از اجرای عدالت شرم!

هر دویشان دادخواهانه نگاهم می کردند و من ناتوان تر از آن بودم که بتوانم به آنها بنگرم و سخنی بگویم. به ناچار تمام نگاهم را بر روی زمین ریختم و هنوز هم به زمین می نگرم و در جستجوی چیزی!!

اما قصه همچنان باقی است و جاری.


منبع: سایه ای روی تخته سیاه - قاسم گلکار

این قصه رو تقدیم میکنم به آقای علیرضا میزانیان و وبلاگ در جستجوی عدالت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 5:26  توسط ادریس  | 

این متن رو یکی از بهترین دوستام برام میل کرده بود. حتماً حتماً حتماً بخونینش

گوسفند سیاه - ایتالو کالوینو 
 
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
 
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.
 

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند ، ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.

عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
 

به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛

خیلی خوشحال میشم نظرتونو درباره این داستان بگین
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:1  توسط ادریس  | 

اینم آخرین قسمت

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط ادریس  | 

اینم قسمت سوم(جالبه، از دستش ندین)

قسمت سوم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط ادریس  | 

این مطلب رو چند وقت پیش توی مجله دانشمند خوندم، جالب بود. چون خیلی طولانی بود و منم نه سرعت تایپم بالاست، نه حوصلشو دارم بصورت عکس تو چند پست میذارمشون.

قسمت اول (تصحیح شد)

قسمت دوم


منبع: مجله دانشمند - سال چهل و پنجم - شماره ۵۲۹ - آبان ۸۶ - صفحه ۴۳ و ۴۴

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 6:39  توسط ادریس  | 

چرا بعضی از مردم چپ دست هستند؟

در جواب این سوال چندین نظریه وجود دارد:

1)     نظریه جنگی: طبق این نظریه چون بشر در جنگ ها مجبور بود از قلب خود محافظت کند لذا شمشیر را با دست راست گرفته و با دست چپش سپر را نگه می داشته و کم کم به همین دلیل دست راست قویتر شده و استفاده از آن عمومیت پیدا کرده است. این نظریه به کلی از اعتبار ساقط است. اولاً قلب کاملاً در طرف چپ قرار نگرفته، ثانیاً ضربه به کبد(که در سمت راست قرار دارد) به همان اندازه کشنده است، ثالثاً معلوم نیست چرا بعضی از افراد باز هم لجبازی کرده و چپ دست شده اند؟!

2)     نظریه گرانیگاهی: بر اساس این نظریه گرانیگاه بدن انسان در طرف چپ بدن قرار دارد. بنابر این انسان روی پای چپش بهتر می ایستد و در نتیجه پای راست آزاد می ماند و فعالیت بیشتر پای راست موجب می شود طرف راست بدن از جمله دست راست قویتر شود. این نظریه هم اعتبار ندارد زیرا مبنای علمی ندارد و نیز معلوم نیست چرا گرانیگاه بعضی افراد چپ دست در جای خود قرار ندارد؟

3)     نظریه چشم برتر: این نظریه مبنی بر این است که مرکز حس بینایی در مغز در نیمکره ای قرار دارد که سرنوشت دست برتر را مشخص می کند. یعنی کسی که چشم راستش برتر است، راست دست می شود. این نظریه هم مبنای علمی ندارد؛ زیرا اولاً کسانی هستند که چشم راستشان برتر است ولی چپ دستند و بر عکس. ثانیاً در میان نابینایان مادرزاد هم نسبت راست دستی و چپ دستی مانند بینایان است.

4)     نظریه تربیتی: بنا بر این نظریه، دست چپ و راست در آغاز برای افراد هیچ فرقی ندارد و چون ما در جامعه راست دستان زندگی می کنیم بر اثر تمرین و تربیت راست دست می شویم و آنهایی هم که چپ دست شده اند به دلیل عدم مراقبت والدین و مربیانشان بوده است. بی پایه و اساس بودن این نظریه هم کاملاً مشخص است. پس چرا عده ای با توجه به عدم رضایت والدین و مربیانشان باز هم چپ دست می شوند؟

5)     نظریه لجبازی: بنا بر این نظریه، راست دستی امری طبیعی است و چپ دستان افراد لجبازی هستند که از عرف و عادت سر پیچی کرده اند و دلیلشان هم این است که در میان مجرمان و افراد ضد اجتماعی چپ دستان زیادتر هستند. این نظریه هم پایه علمی ندارد، زیرا در میان چپ دستان هم نوابغی مثل لئوناردو داوینچی، نقاش ایتالیایی و افراد برجسته مثل لوئیس کارل، روانشناس و محقق آمریکایی وجود دارد.

6)     نظریه کارکردهای مغزی: چپ دستی و راست دستی را دارای جنبه فطری دانسته و به عملکرد نیمکره های مغز بستگی دارد، به طوری که در فرد چپ دست نیمکره راست مغز قویتر و در فرد راست دست نیمکره چپ قوی تر است. این نظریه جدیدترین و در عین حال عاقلانه ترین دلیل برای چپ دستی و راست دستی است.

 

   


منبع: ضمیمه سیب روزنامه جام جم – شماره 43 – صفحه 4 – بهاره صفوی

 

خب، چطور بود؟ این چند تا پست پُر تایپی که نوشتم باعث شد یه فکری به ذهنم برسه تو پست بعدی میگم راستی داشت یادم می رفت بگم. منم چپ دستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:15  توسط ادریس  | 

بررسی های انجام شده نشان می دهد که تنها حدود ۱۰ درصد جمعیت جهان چپ دست هستند.

 

کنکوری های چپ دست موفق تر از راست دست ها

بررسی میزان موفقیت داوطلبان شرکت کننده در کنکور در مدت ۵ سال نشان داد که داوطلبان چپ دست شرکت کننده در کنکور بیش از افراد راست دست در این آزمون پذیرفته می شوند. در واقع بررسی ۵۰ هزار نفر که بطور تصاودفی از بین ۵ میلیون نفر از داوطلبان شرکت کننده در کنکور انتخاب شده بودند، نشان داد که متوسط نمرات بدست آمده در کنکور سراسری در افراد چپ دست از نمرات افراد راست دست بالاتر است. یافته های این تحقیق همچنین حاکی از بیشتر بودن نمرات افراد چپ دست در همه رشته های ریاضی، تجربی، ادبیات و هنر نسبت به افراد راست دست است که این برتری در رشته هنر به میزان معنی داری بالاتر است.

 

بچه معروف های چپ دست

شاید قدیمی ترین چپ دست های شناخته شده اسکندر و ابن خلدون بوده اند. ژولیوس سزار و ناپلئون بناپارت هم از معروف ترین چپ دست های جهانند. جالب تر اینکه که در طول ۳۹ سال گذشته فقط ۲ نفر از رئیس جمهور های آمریکا(جیمی کارتر و جورج دبلیو بوش) چپ دست نبوده اند. گاندی، فیدل کاسترو، چه گوارا و سیمون بولیوار هم در این فهرست می گنجند. فراموش نکنید که چپ دستان موسیقی با همه مشکلاتی که در نواختن ساز دارند اما همیشه جزء نوابغ این عرصه بوده اند: کورت کوبین، دیوید بوی، جیمی هندریکس، جرج مایکل، پل مک کارتی و فرد آستر. اما معروف ترین چپ دست ها: لئوناردو داوینچی، میکل آنژ، اسحق نیوتون، آلبرت انیشتین، رامبراند، پیکاسو، باخ، بتهوون، بیل گیتس و نیچه هستند. در دنیای ورزشکاران چپ دست اسامی هم چون دیگو مارادونا، پله و جان مک کنر دیده می شود.


 منبع: ضمیمه سیب روزنامه جام جم – شماره ۴۳ – صفحه ۴ – بهاره صفوی

 

منتظر قسمت آخرش باشین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 8:15  توسط ادریس  | 

 
فرفره دانلود