![]() |
![]() |
|
| Life is short ... Play nice |
|
پیش آغاز قصه ها در هر مکانی و هر زمانی جاری اند.و چون خون در رگهای تاریخ مژده حیات و زندگی. پیامبران، در آن روزگاران برای مردمشان قصه ها گفتند: "آدم هایی که با هم مهربان بودند و نامهربانانی که عدالت را در پیشگاه خشم و شهوت به صلیب کشیدند." و امروز نیز آموزگاران، قصه می گویند: "از لطف و مهر دانایان، خشم و قهر نادانان و حکایت اندیشمندان جسور و بی باک و گمنام بودن و تنهایی اشان." و دانشمندان نیز چنین گفتند:"داستان اتم و هیاهوی بی صدای خلوتش" و هنوز هم قصه ها جاری اند: گاه از زبان پدران و هر از گاهی هم مادری، با نوای لالایی... تا بخوابد کودکی سرکش و بهانه پدر نگیرد، باز با طلوع آفتاب و صبحی تازه، قصه ای دیگر، به رنگ شفق و آهنگ حماسه، تا بیدار شود آن نازنین و از پی پدر برود. قصه ها همیشه جاری اند و امروز نیز حکایتی است برای فردا. و بدان من و تو، هر دو از قهرمانان گمشده ایم که چشم به راه قهرمان قصه ایم.
پروانه ها نمی میرند و به یاد دارم آن آموزگار آشنا، که چگونه فصلی از کتاب علوم را در قصه ای ریخت تا کام دانش پژوهان کوچک را شیرین و بی آنکه از آموختن ملول گردند، عاشقانه قصه را پی بگیرند. فرهاد، پروانه ای زرین به کلاس آورد و از قبل نیز، یک بوته گل داخل گلدانی آماده. لحظه های پایانی درس بود که هر دو را زیر یک سرپوش فلزی گذاشت و آنگاه با صدای زنگ مدرسه، کلاس را ترک کرده و مسیر خانه را پیش گرفتیم. فردای آن روز، کلاس، حال و هوای دیگری داشت، اکثر بچه ها هیجان زده و مضطرب! بخصوص فرهاد، نگران و منتظر! که سرپوش را برداریم یا نه؟ اتفاقی افتاده یا نه؟ آیا پروانه زنده است یا نه؟ برای خودم نیز تازگی داشت، به آرامی سرپوش را برداشتیم که ناگاه پروانه، با یک خیز ، دو خیز و سه خیز به پرواز درآمد. بچه ها با دست زدن و فریاد کشیدن، تشویقش کردند، فرهاد دست ها را مشت کرده و فریاد می کشید. پروانه نجات یافته، با شور و شعف در کلاس می چرخید و به شیشه پنجره نزدیک و دوباره به سوی دانش آموزان پر می کشید؛ بال های شاداب و ظریفش را باز کرده و سلامتی اش را به اهالی کلاس اعلام می نمود. شور و شوق و همهمه بچه ها اوج گرفت؛ هر کس در پی آن بود که زودتر از دیگری پروانه را به دیگران نشان دهد. این دانش پژوهان خردسال، از قبل آموخته بودند که نبود اکسیژن باعث مرگ است. دستپاچگی و هیجانشان نیز، به همین خاطر بود. لحظه های به یاد ماندنی و با نشاطی بود. روزگار، پستی و بلندی نیز داشت. تقدیر با تدبیر همراه نشد، چرا که همیشه چنین بوده! یک نفر به پا می خیزد و گستاخانه بازی را به هم می ریزد! این بار، کنجکاوی خسرو- یکی از بچه های جسور کلاس- گل کرد و با دست های مهربانش، نا مهربانانه، گل را پرپر نمود و به جای شکستن سرپوش زمخت، گلدان ظریف را بشکست و آنگاه با یک هجوم کودکانه پروانه را گرفت و گستاخانه صدایم زد:"آقای معلم! پروانه را تنها و بدون گل زیر سرپوش می گذارم." جسارت و شیطنت خسرو در حق پروانه آنقدر بی پروا بود که ادب کلاس بشکست. من هم در گوشه ای به انتظار ایستادم. فرهاد را دیدم که در کنجی از رویاهای خودخلوت کرده و مظلومانه دل به سرنوشت سپرده و با نگاهش پروانه را در چنگال بی رحم خسرو بدرقه می کند. دانش آموز عصیانگر با دست های کوچک و لطیف، اما محکم! و با چشم هایی مصمم، در حضور حاضرین بی رمق، تصمیم خود را به اجرا درآورد. کلاس و آن همه فریاد و همهمه را در سکوتی بی قرار فرو برد. و همه چشم ها را به سرپوش خیره کرد که ناگاه زنگ مدرسه نواخته شد و بهت زده و ساکت، کلاس درس از بچه ها تهی گردید. فردای همان روز، با اضطراب و عجله به سوی کلاس رفته و گرد سرپوش حلقه زدیم و تجربه مرگ پروانه را با تلخ ترین نگاه هایمان حس کردیم. اوقات غم انگیزی بود! فرهاد غمگین تر از همه ما! اما کار از کار گذشته بود. چرا که نبود اکسیژن و جمع شدن دی اکسید کربن جای خالی گل مهربان را پر کرده بود و پروانه را کلافه! فرهاد که رنگ از رویش پریده بود، غمگین و مایوس به سخن آمد:"آقای معلم! پروانه چه می شود؟!" گفتم:"او زنده نخواهد شد، اما در مرگ او بیندیشید و بدانیدکه این مرگ هر چند تلخ بود، اما برای زندگی خجسته و مبارک بود. او راه نجات و رهایی سایر پروانگان را به ما آموخت: سرپوش ها و قفس ها را بشکنیم و گل ها را پاس بداریم." فرهاد با چهره ای برافروخته و بغض کرده گفت:"بی ادبی خسرو چه می شود؟!" گفتم:"پروانه هایی که زنده خواهند ماند قضاوت خواهند کرد!" و من نیز به بچه ها باید می گفتم که به جای شیون برای پروانه، به نجات پروانه ها بیندیشید که مرگ پایان نیست! آغاز است! و بی ادبی گاه منشا ادب است. در دقیقه های پایانی کلاس، دعوایی شکل گرفت؛فرهاد و خسرو؛ لباس هایشان پاره و سر و صورتشان خونین. خسرو را به قصد تنبیه کردن، صدایش کردم، بسیار جدی و مصمم مقابلم ایستاد. با خشم نگاهش کردم اما پنجره باز بود و هجوم پروانگان آزاد و شاداب بیرون از کلاس، نگاهم را به او مهربان کرد. فرهاد را صدا کردم، نرم و ساکت به سویم آمد و در کنارم آرام گرفت. چشم هایش اشکی بود و هنوز داغدار پروانه! به محبت صادقانه اش و مردن بی صدای پروانه اش می اندیشیدم، دلم به درد آمد و از اجرای عدالت شرم! هر دویشان دادخواهانه نگاهم می کردند و من ناتوان تر از آن بودم که بتوانم به آنها بنگرم و سخنی بگویم. به ناچار تمام نگاهم را بر روی زمین ریختم و هنوز هم به زمین می نگرم و در جستجوی چیزی!! اما قصه همچنان باقی است و جاری.
منبع: سایه ای روی تخته سیاه - قاسم گلکار این قصه رو تقدیم میکنم به آقای علیرضا میزانیان و وبلاگ در جستجوی عدالت |
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 5:26 توسط ادریس|
|
|
این متن رو یکی از بهترین دوستام برام میل کرده بود. حتماً حتماً حتماً بخونینش
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند ، ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد. به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛ خیلی خوشحال میشم نظرتونو درباره این داستان بگین
|
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:1 توسط ادریس|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:46 توسط ادریس|
|
|
اینم قسمت سوم(جالبه، از دستش ندین
|
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:28 توسط ادریس|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 6:39 توسط ادریس|
|
|
چرا بعضی از مردم چپ دست هستند؟ در جواب این سوال چندین نظریه وجود دارد: 1) نظریه جنگی: طبق این نظریه چون بشر در جنگ ها مجبور بود از قلب خود محافظت کند لذا شمشیر را با دست راست گرفته و با دست چپش سپر را نگه می داشته و کم کم به همین دلیل دست راست قویتر شده و استفاده از آن عمومیت پیدا کرده است. این نظریه به کلی از اعتبار ساقط است. اولاً قلب کاملاً در طرف چپ قرار نگرفته، ثانیاً ضربه به کبد(که در سمت راست قرار دارد) به همان اندازه کشنده است، ثالثاً معلوم نیست چرا بعضی از افراد باز هم لجبازی کرده و چپ دست شده اند؟! 2) نظریه گرانیگاهی: بر اساس این نظریه گرانیگاه بدن انسان در طرف چپ بدن قرار دارد. بنابر این انسان روی پای چپش بهتر می ایستد و در نتیجه پای راست آزاد می ماند و فعالیت بیشتر پای راست موجب می شود طرف راست بدن از جمله دست راست قویتر شود. این نظریه هم اعتبار ندارد زیرا مبنای علمی ندارد و نیز معلوم نیست چرا گرانیگاه بعضی افراد چپ دست در جای خود قرار ندارد؟ 3) نظریه چشم برتر: این نظریه مبنی بر این است که مرکز حس بینایی در مغز در نیمکره ای قرار دارد که سرنوشت دست برتر را مشخص می کند. یعنی کسی که چشم راستش برتر است، راست دست می شود. این نظریه هم مبنای علمی ندارد؛ زیرا اولاً کسانی هستند که چشم راستشان برتر است ولی چپ دستند و بر عکس. ثانیاً در میان نابینایان مادرزاد هم نسبت راست دستی و چپ دستی مانند بینایان است. 4) نظریه تربیتی: بنا بر این نظریه، دست چپ و راست در آغاز برای افراد هیچ فرقی ندارد و چون ما در جامعه راست دستان زندگی می کنیم بر اثر تمرین و تربیت راست دست می شویم و آنهایی هم که چپ دست شده اند به دلیل عدم مراقبت والدین و مربیانشان بوده است. بی پایه و اساس بودن این نظریه هم کاملاً مشخص است. پس چرا عده ای با توجه به عدم رضایت والدین و مربیانشان باز هم چپ دست می شوند؟ 5) نظریه لجبازی: بنا بر این نظریه، راست دستی امری طبیعی است و چپ دستان افراد لجبازی هستند که از عرف و عادت سر پیچی کرده اند و دلیلشان هم این است که در میان مجرمان و افراد ضد اجتماعی چپ دستان زیادتر هستند. این نظریه هم پایه علمی ندارد، زیرا در میان چپ دستان هم نوابغی مثل لئوناردو داوینچی، نقاش ایتالیایی و افراد برجسته مثل لوئیس کارل، روانشناس و محقق آمریکایی وجود دارد. 6) نظریه کارکردهای مغزی: چپ دستی و راست دستی را دارای جنبه فطری دانسته و به عملکرد نیمکره های مغز بستگی دارد، به طوری که در فرد چپ دست نیمکره راست مغز قویتر و در فرد راست دست نیمکره چپ قوی تر است. این نظریه جدیدترین و در عین حال عاقلانه ترین دلیل برای چپ دستی و راست دستی است.
|
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:15 توسط ادریس|
|
|
بررسی های انجام شده نشان می دهد که تنها حدود ۱۰ درصد جمعیت جهان چپ دست هستند. کنکوری های چپ دست موفق تر از راست دست ها بررسی میزان موفقیت داوطلبان شرکت کننده در کنکور در مدت ۵ سال نشان داد که داوطلبان چپ دست شرکت کننده در کنکور بیش از افراد راست دست در این آزمون پذیرفته می شوند. در واقع بررسی ۵۰ هزار نفر که بطور تصاودفی از بین ۵ میلیون نفر از داوطلبان شرکت کننده در کنکور انتخاب شده بودند، نشان داد که متوسط نمرات بدست آمده در کنکور سراسری در افراد چپ دست از نمرات افراد راست دست بالاتر است. یافته های این تحقیق همچنین حاکی از بیشتر بودن نمرات افراد چپ دست در همه رشته های ریاضی، تجربی، ادبیات و هنر نسبت به افراد راست دست است که این برتری در رشته هنر به میزان معنی داری بالاتر است. بچه معروف های چپ دست شاید قدیمی ترین چپ دست های شناخته شده اسکندر و ابن خلدون بوده اند. ژولیوس سزار و ناپلئون بناپارت هم از معروف ترین چپ دست های جهانند. جالب تر اینکه که در طول ۳۹ سال گذشته فقط ۲ نفر از رئیس جمهور های آمریکا(جیمی کارتر و جورج دبلیو بوش) چپ دست نبوده اند. گاندی، فیدل کاسترو، چه گوارا و سیمون بولیوار هم در این فهرست می گنجند. فراموش نکنید که چپ دستان موسیقی با همه مشکلاتی که در نواختن ساز دارند اما همیشه جزء نوابغ این عرصه بوده اند: کورت کوبین، دیوید بوی، جیمی هندریکس، جرج مایکل، پل مک کارتی و فرد آستر. اما معروف ترین چپ دست ها: لئوناردو داوینچی، میکل آنژ، اسحق نیوتون، آلبرت انیشتین، رامبراند، پیکاسو، باخ، بتهوون، بیل گیتس و نیچه هستند. در دنیای ورزشکاران چپ دست اسامی هم چون دیگو مارادونا، پله و جان مک کنر دیده می شود.
منبع: ضمیمه سیب روزنامه جام جم – شماره ۴۳ – صفحه ۴ – بهاره صفوی
منتظر قسمت آخرش باشین. |
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 8:15 توسط ادریس|
|
|
نظریه توارث این عقیده وجود دارد که راست یا چپ دستی وراثتی است و چنانچه بخواهند به زور آن را تغییر دهند، ممکن است کودک به اختلالات عصبی مانند لکنت زبان دچار گردد. همچنین گفته شده که علت راست دستی، در بزرگتر و قویتر بودن نیمکره چپ مغز است، اما تحقیقات انجام شده این نظریه را رد می کند. به اعتقاد روان شناسان ارثی دانستن راست دستی یا چپ دستی بدان علت بوده که تا امروز توضیح و توجیه بهتری ارائه نشده است. مطالعات دقیق نشان می دهد که بکار بردن دست راست یا چپ تابع قوانین یادگیری است و مانند سایر عادت ها و رفتار ها در نتیجه تمرین و تکرار به دست می آید. علاوه بر این، تجربه نشان داده است که کودکان و بزرگسالان می توانند مهارت های تازه ای با یکی از دو دست فرا بگیرند، بدون آنکه توجهی به نوع ترجیح دستی خود داشته باشند(مانند یادگیری رانندگی) و این موضوع به هیچ وجه موجب اختلالات عاطفی در آنان نخواهد شد. تغییر چپ دستی تغییر از چپ دستی به راست دستی امکان پذیر است، ولی نباید فراموش کرد که هر چه دیر تر اقدام شود، به همان نسبت نیز دشوارتر خواهد بود.باید توجه داشت که این تغییر احتمالاً باعث ناراحتی و هیجانی شدن کودک خواهد شد و هنگامی که این تغییر با زور و اجبار باشد ممکن است سبب لکنت زبان نیز بشود. البته این بدان معنی نیست که اگر بخواهیم چپ دستی را به راست دستی تغییر دهیم، دچار لکنت زبان خواهیم شد، بلکه تاثیر ناراحتی و هیجان های همراه است که باعث این اختلالات می شود و معمولاً پس از آنکه تغییر صورت گرفت و ناراحتی و هیجان کاهش پیدا کرد این اختلالات نیز از بین می رود. نکته مهمی که در تغییر چپ دستی وجود دارد این است که نباید در این کار اجبار وجود داشته باشد. بخصوص زمانی که کودک به شدت به حفظ چپ دستی خود تمایل دارد، نباید دخالت کرد و بهترین کار آزادی در استفاده از دست چپ است. اگر به کودک اجبار شود یا مقاومت او را در حفظ چپ دستی نادیده بگیریم ممکن است که آسیب های جسمی و روانی جبران ناپذیری به او وارد سازیم.
منبع: ضمیمه سیب روزنامه جام جم – شماره ۴۳ – صفحه ۴ – بهاره صفوی
همین امروز منتظر ادامش باشین |
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 7:36 توسط ادریس|
|
|
چند روز پیش یه مطلبی رو توی ضمیمه سیب روزنامه جام جم خوندم که در مورد چپ دستا بود. گفتم بذارمش شمام استفاده کنین.(معرفته دیگه، کاریش نمیشه کرد اهل کدام نیم کره ای؟ چرا بعضی آدم ها چپ دست می شوند؟ آیا این یک فعالیت اکتسابی است یا از دیگران به ارث می رسد؟هنوز هیچ نتیجه گیری دقیقی در این زمینه در دست نیست. دلیل روشنی هم وجود ندارد که بگوییم «راست دست ها» بر «چپ دست ها» برتری دارند؛ اما سنت موجود این است که «راست دستی» را ترجیح می دهند و در فرهنگ ایران نیز همین ترجیح وجود دارد. بدن انسان آنقدرها هم که فکر می کنیم متقارن نیست؛ عدم تقارن داخلی که واضح است. در ظاهر و از خارج نیز عدم تقارن وجود دارد که چندان محسوس نیست. اما از جمله نشانه های چپ دستی می تون بلند کردن دست در کلاس، پرتاب کردن توپ، مسواک زدن، شانه کردن و چکش زدن را نام برد.دست دادن با دست راست برای همه یکسان است و دلیل اولیه اش را چنین گفته اند که در هنگام ملاقات و رویارویی هیچ یک از دو نفر کارد یا دشنه ای در دست(راست) نداشته باشد تا ضربه ای بزند. فقط چپ دست ها می توانند با دست راست دست بدهند و با دست چپ ضربه مؤثر را وارد کنند و از این رو چپ دست را مترادف با شرور و ناجور می گفتند. در قدیم چپ دستی را عیب و علت می دانستند. زمانی یک مرد ژاپنی حق داشت زن چپ دستش را طلاق دهد. اسکیموها فکر می کردند که چپ دست ها جادوگرند. در زبان لاتینی چپ را sinister می گویند که به معنی شوم، نحس و بد یمن است. در زبان فرانسوی برای دو وازه چپ و ناشی یک کلمه(gauche) بکار می رود و در زبان آلمانی کلمه linkisck به معنی چپ دست و آدم ناجور است. در همین فارسی خودمان هنوز بسیاری از مردم راست را درست و چپ را بد و نادرست می نامند و اصطلاحاتی مانند چشم چپ بودن، خواب زن چپ بودن، با کسی چپ افتادن و... نمونه هایی از همین طرز تفکر است.
منبع: ضمیمه سیب روزنامه جام جم – شماره ۴۳ – صفحه ۴ – بهاره صفوی سعی میکنم امروز بقیه قسمتاشم تایپ کنم و بذارم. |
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 6:49 توسط ادریس|
|
|
به مرگ برنامه ریزی شده سلول گفته می شود که معمولاً وقتی برخی از ژن های سلول ها دچار جهش می شوند بدن برای جلوگیری از بروز سرطانی شدن این سلول ها آنها را شناسایی و نشاندار می کند و سپس از بین می برد. منبع: جام جم – ضمیمه سیب – شماره 39 – صفحه 16 |
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 17:4 توسط ادریس|
|
|
وقتی یک نوشابه میخورید، چه اتفاقی میافتد؟
10 دقیقه بعد: 10 قاشق چایخوری شکر وارد بدنتان میشود. میدانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمیشوید؟ چون اسید فسفریک، طعم آن را کمی میگیرد و شیرینی اش را خنثی میکند.
مدتی بعد: کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرارآور) وارد عمل میشود. حالا دیگر کلسیم و منیزیم و رویی که قرار بود جذب بدن شود، بیش از پیش از طریق ادرار دفع میشود و به همراه آن مقادیر زیادی آب، سدیم و دیگر الکترولیتها نیز از دست میرود. مدتی بعدتر: کمکم آن غوغایی که در بدنتان ایجاد شده بود فروکش میکند و نوبت به افت قند میرسد. در این مرحله یا خیلی حساس و تحریکپذیر میشوید یا خیلی کرخت و بیحال. حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید، دفع کردهاید؛ آبی که میشد به جای اسید و کافئین و شکر، حاوی مواد مفیدی برای بدنتان باشد. تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین میرود و شما هوس یک نوشابه دیگر میکنید.
1) ميانگين مصرف نوشابه هاي گازدار در دنيا براي هر فرد 10 ليتر است. 2) در بيست سال اخير، مصرف نوشابه هاى گازدار در كشور، نزديك به ۱۵درصد رشد داشته است. 3) در طی این بیست سال، مصرف شير و لبنيات، تنها حدود يك دهم درصد رشد كرده است. 4) سرانه مصرف لبنيات در ايران كمتر از يك سوم استاندار جهانی است. 5) طبق آمار، ۹۰ درصد كودكان ۲۴ ماهه تا ۱۲ ساله کشورمان، روزانه حداقل يك بار پفك و نوشابه مصرف كردهاند. 6) 25 درصد از كودكان ايرانى به نوعی با سوءتغذيه دست به گریبانند. 7) یک سوم از مرگ ومیرهای کشور به علت بیماریهای قلبی عروقی است كه یکی از عوامل اصلی بروز آن، تغذيه غلط است.
منبع: http://goonagoon.nasseh.ir/atcl_dough_ya_coca.htm
به نظرتون اگه نوشابه نخوریم چند سال به عمرمون اضافه میشه؟ |
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:1 توسط ادریس|
|
|
در نظریه بازی ها اصطلاح جالبی است تحت عنوان «قربانی عقلانیت خود شدن». معنی این حرف این است که حریف شما اگر بداند که شما یک بازی گر عقلانی هستید آن گاه مطمئن خواهد بود که شما در هر موقعیتی گزینه ای را انتخاب خواهید کرد که منافع خودتان را بیشینه کند و استراتژی های دیگر را کنار خواهید گذاشت. حتی اگر قبلا تهدید کرده باشید که استراتژی دیگری را در پیش خواهید گرفت. فرض کنید مقابل حریفی هستید و حریف می تواند استراتژی جنگیدن یا صلح را در پیش بگیرد. شما به حریف گفته اید که اگر به شما حمله کند شما حمله او را با بمب اتمی پاسخ خواهید داد. این حمله اتمی حریف شما را نابود می کند ولی در عوض به خود شما هم آسیب های جدی وارد می کند. استراتژی دیگر شما این است که حتی اگر حریف حمله کرد با روش های معمول با او بجنگید. در این صورت او از این جنگ نفع خواهد برد ولی شما هم در عوض هزینه خیلی کم تری به نسبت استفاده از بمب اتمی در جنگ خواهید پرداخت. حال خود را در موقعیت حریف تصور کنید. او از شما این تهدید را دریافت کرده که اگر حمله کند با پاسخ اتمی مواجه خواهد شد. ولی در تحلیل بازی فرض می کند که به شما حمله کرده است. آن گاه چون شما یک بازی گر عقلانی هستید «علی رغم تهدید قبلی خود» از بمب اتمی استفاده نخواهید کرد چون در این موقعیت جدید عدم استفاده از بمب فایده بیش تری برای خود شما هم دارد. در واقع حریف با دانستن این که شما عقلانی رفتار خواهید کرد تهدید شما را یک بلوف غیر عملی تلقی می کند و شما قربانی عقلانیت خود شده و نمی توانید جلوی حمله حریف را بگیرید. در زندگی روزمره از این مثال ها فراوان است. تهدید دوست خود به این که اگر این کار را بکنی نه من و نه تو ولی وقتی آن کار را بکند شما پیش خود حساب خواهید کرد که خب اگر با او قهر کنم خودم بیش تر از این که قهر نکنم ضرر خواهم کرد پس به تر است کنار بیایم. کارگرانی که تهدید می کنند اگر به خواسته هایشان توجه نشود سرکار نمی روند ولی بعد می بینند که اگر سر کار نروند ممکن است اخراج شوند و وضع بدتر شود. شرکتی که وارد بازار جدید می شود و می داند که حریفش هرگز از ابزار کاهش قیمت برای بیرون راندن او استفاده نخواهد کرد چون در آن صورت خودش هم ضرر بیش تری می کند. در تمام مثال های فوق حریف ما با فرض گرفتن عقلانیت ما استراتژی را بازی می کند که ما دوست نداریم ولی عملا هم کاری نمی توانیم بکنیم چون عقلانیت ما حکم می کند در آن لحظه گزینه به تر برای خودمان را انتخاب کنیم. ولی اگر او فرض کند که شما یک عامل صد در صد عقلانی نیستید و ممکن است به دلایل مختلف (از جمله عصبانیت، اصرار برای پافشاری بر روی حرف خود، عدم توانایی در محاسبه دقیق منافع و ضرر خودتان و الخ) ممکن است استراتژی غیرعقلانی را انتخاب کنید آن وقت با احتیاط بیش تری راجع به استراتژی خود تصمیم می گیرد و منافع شما در این بین افزایش می یابد. دقت کنید که این تحلیل برای بازی های غیرتکرارشونده است و اگر بحث بازی تکرار شونده باشد یعنی شما قرار باشد مجددا مقابل حریف صف آرایی کنید ممکن است یک بار ترجیح دهید یک دور استراتزی غیرعقلانی را بازی کنید ولی از این طریق تعهد خود را به تهدید هایتان یا احتمال دست زدن به رفتار غیرعقلانی را نشان دهید و در دورهای بعدی منفعت کسب کنید. یک شوخی هم آخر کار بکنیم. حالا فهمیدید که چرا برخی قومیت ها در ایران که در کار کسب و کار موفقند برای خودشان جوک می سازند؟ برای این که حریفشان فکر کند که آن ها عاقل نیستند و لذا خود را از افتادن در دام عقلانیت خود نجات دهند. این رفتار هوش مندانه نیازمند لایه عمیق تری از عقلانیت استراتژیک است. از شوخی گذشته فکر کنم چنین رفتاری را در دنیای کسب و کار زیاد دیده باشید. http://chaay.ghoddusi.com/2006/07/post_388.html
|
|
لینک ثابت نوشته شده در
موضوع:خواندنی ها(9)
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 6:30 توسط ادریس|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام. به وبلاگم خوش آمدید. من دانشجوی رشته کامپیوتر( نرم افزار ) هستم. هدف اصلی این وبلاگ فراهــم کردن لحظاتی مفید و شادی بخش در دنیای رنگارنگیست که گاه رنگ هایش رنگ بیرنگی به خود می گیرند.
»»با تمام کسانی که وبلاگ مفیدی دارند(حتی با یک بازدید کننده در روز) حاضر به تبادل لینک هستم.«« اگر در دانلود کردن فایلی دچار مشکل شدید حتماً در بخش نظرات آن پست یادآوری کنید تا در اسرع وقت اصلاحات لازم انجام شود. مطمئناً نظرات سازنده شما موجب دلگرمی من خواهد بود. »» با عضویت در خبرنامه وبلاگ از طریق ایمیل از به روز شدن وبلاگ باخبر می شوید.«« استفاده از مطالب وبلاگ تنها با ذکر منبع بلامانع است. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |